شنیده بودم هر راهی که به نظر می رسد آخر راه است، می تواند آغاز راهی دگر باشد. اما دریغ از اینکه هر فردی برای خودش حرفهایی برای گفتن دارد، من نیز گفته هایی داشتم که ناگفته ماند. حتی حرفهای پیشین نیز سربسته بود...!
اما در آخرین پست قصدم بر این است افکار و عقاید درجه ی اولم را بازگو کنم، بدون پرداختن به حاشیه ها و ...
پس در ابتدا سه اصل اساسی، که از بنیادهای اعتقاداتیم وام گرفته اند را بیان می کنم تا مقدمه ای باشد بر گفته هایم.
اصل اول – این جهان، این هستی، پوچ، بیهوده و بی حساب و کتاب نیست، بلکه هدفی، مقصدی و منظوری در کار است.
اصل دوم – انسان موجود مطلقا مجبوری نیست یعنی انسان دارای اراده ی آزاد و اختیار نسبی است.
اصل سوم – حرکت خودبخودی در جامعه و در تاریخ مردود و تکامل اجتماعی و تاریخی در سمت معین خود نیارمند رهبری و دخالت دادن شرط آگاهانه و ارادی است.
با تکیه بر این سه اصل، و مخصوصا عبث نبودن هستی و فلسفه ی معاد که همان مسئولیت انسان است مثالی میزنم تا وارد حیطه ی جدیدتری بشویم. طوری که هدف معین شود.
فرض کنیم یک کشتی مملو از آدم های مختلف است. و در میان اقیانوس طوفانی وجود در حال حرکت است . اگر فی الواقع دریا، کرانه ای، ساحلی و کشتی برایش ساحل نجاتی وجود داشته باشد آنوقت می شود گفت نجات و هلاک معانی واقعی هستند. حرف بی معنا و پوچ نیسنتد که باهم تفاوت نکنند. نه! تفاوت می کنند. نجات از این مسیر و هلاک از آن مسیر است.
حالا جهان کشتی و ما مسافرین آن. کدام یک از آدم ها اهل نجاتند و کدام اهل هلاک؟ کدامیک در خدمت تحقق نجات یاری می کنند؟
اگر کشتی ساحلی نداشته باشد در اینصورت چون هدف و مقصدی در کار نیست، هلاک و نجاتی هم مطرح نیست. کارهای خوب و بد هم مطرح نیست.
یک مثال اجتماعی میزنم. یک رژیم وابسته ای مثل رژیم شاه را در نظر بگیرید. این رژیم اسباب رستگاری و نجات مردم ما بود یا هلاک؟ چرا؟
توجه کنید مفاهیم، مفاهیم واقعی هستند ، ذهن ها خلق نکرده اند.
در مقابل رژیم شاه آیا باید کرنش کرد، زانو زد، سپاس گفت، دست بوسید؟ یا کناره گرفت، سکوت پیشه کرد؟ یا با قهر انقلابی چنگ انداخت و پسش زد؟ کدوم درسته؟چرا؟ رهایی و نجات در کدامیک از اینهاست؟ یعنی رژیم شاه باید مانند شربت زهرآگین باشد و خوردنش ضرر دارد و باید دنبال آب حیات رفت که مفرح و نشاط بخش باشد. خوبی و بدی یک نظام حکومتی چیزی نیست که در خواب و خیال باشد، بسته به قضاوت این فرد و آن فرد باشد، بلکه طغیانگری، طاغوت پیشگی و ناسازگاری با مردم ملموس و مشهود است. مردم کم کم ازش ناراضی می شوند. بعد پسش می زنند. چرا؟ چون نه سیاستش و نه فرهنگش با مردم و با نیازهای مردم نمی خونه. با این واقعیت که دادند دستش اداره کنه نمی خونه. بنابراین همانطور که هلاک در دست این رژیم ، یک واقعیت بود به همین ترتیب نجات از دست این رژیم هم یک واقعیت است. این واقعیت را کسانی که گرسنگی را در این رژیم تجربه کرده اند، لمس می کنند. آنهایی که تازیانه و انواع طغیان های دیگر را تجربه کرده اند لمس می کنند، و هرکسی می گوید خواب و خیال است بسم الله...!
تاريخ صحنه بيكرانی است از نبرد حق و باطل، از درگيريی های نور با ظلمت، هر كجا تاريكی شب، سايه شوم خود را گسترده ستارگانی هم بوده اند كه سينه ی سياهش را بشكافند. هر كجا نمرودی خودكامگی كرده ابراهيمی بت هايش را شكسته. هر كجا فرعونی سر به طغيان برداشته، موسی گونه ای در دريای خشم خلق غرقش كرده و هر زمان كه يزیدی پرده ی جهل و تباهی را بر سر مردم كشيده حسينی هم بوده است كه از تخت ظلم بزيرش كشد تا جهان و تاريخ در مسير مارپيچ خود بسوی كمال به پيش رود، مسيری كه در سراسر آن خون ريخته است جاده ای كه سرخ است. جاده ی ناهموار تكامل و آنچه در ميان تداوم اين صحنه ها كه هر زمان بگونه ای رخ نموده اند همیشه ديده شده است، واقعيتی است بزرگ و فسلفه ايست پر شكوه كه رمز تداوم حركت تكاملی جهان است... فدا ! آري فدا. آنچه كه جبرها را ميشكند و جباران را از صحنه ی هستی به دور مي افكند تا جهان به سوی كمال به پيش رود و در نوک پيكان آن انسان از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی سفر كند و چنين است كه ميگوييم جاده ی تكامل سرخ است و تاريخ نيز تكرار پياپی همين صحنه هاست. ( كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا)
بیچاره شب پرستان ، تیغ به کف ، هلهله زن با سلاله ی خورشید و نسل ایمان چه خواهند کرد؟ بگو هرچه می خواهند در پیچ و خم جاده های تاریک به کمین خورشید بنشینند تا اسیرش سازند ، بکشانندش و در لجه ی خون اندازند . ولی خورشید در اسارت هم خورشید است و از شهادت هر خورشید نیز هزاران ستاره برخواهد خاست...
" من سمع رجلاً ینادی یاللمسلمین! فلم یجبه ، فلیس بمسلم" در گوشه و کنار دنیا هر مسلمانی که بشنود فریاد کسی که مسلمانها را به کمک می طلبد و کمکش نکند، مسلمان نیست. یاللمسلمین پس کجایید؟ چرا صدایتان در نمی آید؟ مگر نمی بینید که چطور مسلمانان را سر می برند؟ پس چرا سکوت پیشه کرده اید؟ مگر گناه ما چیست؟
اما بگذار بگویم از آزادی. از روز اول برای بشریت هیچ کلمه ای شیرین تر از این نبوده. در هر انقلابی که بنگرید، کلمه ی آزادی شعار اول است ، و چنین است که آزادی بالذات کلمه ای است مقدس. چرا؟ برای اینکه شامل سیر تاریخی انسان است.چون بیان می کند خروج نخستین را از بند و اسارت غرایز؛ گامی والا به سوی دنیای انسانی...انسان با ویژگیهایی که پیدا کرد، از جبر طبیعت خارج شد، فعالیت آزادانه و آگاهانه پیدا کرد؛ فعالیتی که با قبلیهای خودش، کیفا، متفاوت بود. انسان دیگر تکاملش بیولوژیک نیست. بلکه اجتماعی است. بنابراین انسان و انسانها هرچه آزادتر باشند...متکاملترند؛ هر چه بیشتر از زیر بار روابط ظالمانه خارج باشند، هرچه از قید غرایز کور رهاتر باشند، یگانه ترند. پس همین جا نتیجه بگیریم که نادیده گرفتن یا محدود کردن آزادی انسان، که خصلت ذاتی انسان است، و بدون آن در حکم حیوان قرار می گیرد، بالاترین جنایت علیه حقوق انسان است. در عرف پیامبران هیچ گناهی بالاتر از فروکشتن و فروهشتن این فروغ خدایی در حق انسان نیست.از این رو با نفی تمام رسالتهای ضدتکاملی، هرگونه عبودیت و سرسپردگی و عبادت جز در آستان ذات یکتا چیزی جز بندگی نخواهد بود، بنابراین مذموم و نکوهیده است.
من برآنم تا هم پیمان با دیگر ستاره ها و در کنار خورشید و مهر تابان طرحی که سالیان است درانداخته اند را ادامه دهم...طرحی عاری از بهره کشی...عاری از استبداد...
پس، بسوزید ای شمع ها... بچرخید ای پروانه ها...ای پروانه های آزادی...
حسین، آموزگار بزرگ شهادت، اکنون برخاسته است تا به همه ی آنها که جهاد را تنها در "توانستن" می فهمند و پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"، بیاموزد که "شهادت" نه یک "باختن" که یک "انتخاب" است؛ انتخابی که در آن مجاهد با قربانی شدن خویش در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق پیروز می شود...حسین آموخت که مرگ سیاه، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند، چه، کسانی که گستاخی آن را ندارند که شهادت را انتخاب کنند مرگ، آنان را انتخاب خواهد کرد...در فرهنگ ما، شهادت مرگی نیست که دشمن ما بر مجاهد تحمیل کند؛ شهادت مرگ دلخواهی است که مجاهد با همه ی آگاهی و همه ی منطق و شعور و بیداری و بینایی خویش، خود انتخاب می کند.
امید را هرکسی نداشته باشد، حداقل اسم من امید است و همیشه در کنار من خواهد بود...بار خدایا به من فرصتی دوباره بده تا بتوانم در این محفل و در این خلوتگاه، قلمی چند بنویسم و با دوستانم باشم....
در آخر هم از همه ی دوستان که با من بودند، با من فکر کردند و با من همدردی کردند، با من سخن گفتند و.... نهایت تشکر و سپاس را دارم. امیدوارم دست روزگار برای همه ی شما روزهای خوب و طبق مراد خودتون رو رقم بزنه.
در قسمت ادامه ی مطلب سخنانی ارزشمند از آقای دکتر شریعتی برایتان گذاشتم. امیدوارم برایتان قابل استفاده باشد.
به امید روزهای خوش...
و باز تاریکی ها رفتنی است و روشنایی جاودان و ماندنی...
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:29  توسط امید
|
بشنو از نی چون حکایت می کند از روزگاران حکایت می کند...از خاطره ها ، از خوبی ها و بدی ها ، از فراموشی ها و دل سپردگی ها ، از همه چیز و همه کس....
حالا خوب می دانم ... می دانم معانی دقیق کلمات را ... می دانم خوب چیست و بد چه...! می دانم خاطرات همیشه در گوشه کنار ذهنمان جاودان خواهند ماند...
همه چیز می دانم...! حتی می دانم که هیچ چیز نمی دانم...! این را همیشه خواهم گفت و سرلوحه ی کارم قرار خواهم داد که همه چیز نسبی است...همه ی روابط ، همه ی کارها ، همه ی بایدها و نبایدها ، حتی دانستن ، همه چیز....همه چیز....
اما آمدنم بهر چه بود....؟!
آمدم تا گدازه های آتشفشانی در گلو خفه شده را فقط گوشه ای از گرمای آن را اینجا بپاشانم... بپاشانم تا شاید لمس کنید فوران احساسم را که یخ بست....خشک شد....به قهقرا رفت....شاید هم به زوال...! کسی چه می داند؟
خدا را چه دیده ای! شاید این دیو احساس دوباره ، روزی زنده شد...البته اگر به مقصدم برسم! به هدفم برسم...! گفتم که همه می دانیم و باز هیچ نمی دانیم...همه چیز نسبی است...
اما بگذار بنویسم از تو و برای تو...ای تویی که اعتقاداتم ، فکرم ، بندبند وجودم و من فدای تو....نثار تو...فدای یک شکرخنده ی تو...نثار قدمهایت...فدای نگاهت...نگاه دل نوازت...... آخ که کلمه ها عاجزند و قاصر......
ساعتها می گذرند و هیچ به فکر و وجودم گذر زمان رخنه نمی کند ، گویی من ثابتم...گویی با او بودن برایم همیشگی است...گذر زمان احساس نمی شود...
روزها می گذرند و روزهای ما با سوزها همراه می شود....
مگر من چه بودم؟ مگر من که هستم؟
- من ندانم که کیم ، من فقط می دانم تویی ، شاه بیت غزل زندگیم...
مگر احساس من احساس یک انسان نیست؟ آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟!
بزرگان شعر و ادب از قدیم گرفته تا جدید فقط توانایی بیان احساس در چند سطر و صفحه داشتند....اما.... اما من به جای این توانایی چیز با ارزش دیگری دارم!
جان....بلی جان....! آن هم فدای تو...ای که من قربان گرمای نگاه و وجودت که حیاتی دوباره بر من می بخشد....حیاتی که با یادآوری و با ذکر دوباره ی آن امیدی تازه می گیرم...طراوتی تازه می بخشد بر زندگانیم...نیرویی افزون بر ثابت قدم بودنم...
با همه ی اینها بگذار "دوری ما بودن را به ضمانت نگه دارد".....
با خویشتن نشستن
در خویشتن
ش
ک
س
ت
ن
دیگر زمین محبت خود را،
از نسل ما ، سلاله ی پاکان گرفته است.
مردی که رستگاری خود را،
با روزهای صمت
در طول سالیان به ریاضت می ساخت
با من به یک پیاله ی می ،
هفتاد سال طاعت خود را باخت...
وقتی که سخت سخره گرفتند پاکبازان را ،
من مثل برکشیده حصاری ، بر پای ایستادم و خواندم ؛
ساده ترین ترانه ی پاکی را.
امشب امید رفته ز دستم ،
با من به یک پیاله محبت کن .
من از نسل سلاله ی پاکانم.....
+حتی اگر این شعر با نوشته ام تناسب معنایی آن چنانی نداشته باشد اما من با این شعر خاطره دارم.....خاطره....شب خاطره..!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:45  توسط امید
|
جای آن دارد که چندی همره صحرا بگیرم سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم مو به مو دارم سخن ها ، نکته ها از انجمن ها بشنو ای سنگ بیابان ، بشنوید ای باد و باران با شما همرازم اکنون ، با شما دمسازم اکنون این نوشته را هنگامی می نویسم که ترانه ی عاشقی در گوشهایم زمزمه می کند و من بسان غمزده ها و بعد از سپری کردن ساعتها در خواب و بیداری ، گذراندن گرسنگی ها و بی طاقتی ها و بی خوابی ها ، خسته شدن چشم ها از اشک ریختن ، پشت سر گذاشتن بدترین شب زندگی ام ،و ....و....و... کلبه ی ماتمکده ی خود را با اینها می آرایم. بگذار بماند.... بماند در یادها و خاطره ها...! بگذار بگریم چون ابر در بهاران... و چه خواب هایی که ندیدم........؟؟!! درمانده ام...درمانده ام که خواب هایی که دیدم واقعیت بود و یا واقعیت ها خواب بودند....نمی دانم....نمی دانم..... حکایت من و تو؟ هیچ کس نمی خواند چه بر من و تو گذشته است؟ -کس نمی داند........ جدال احساس و منطق.... عجب تماشایی ست و جانفرسا !... گزنده است و برنده...! سوهان کشیدن بر روح است و بس.... سهمگین تر از جدال رستم و سهراب و دردناک تر از مردن سهراب...وای....وای..... وای ، باران ؛ باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ با تمام فراز و نشیبها ، با تمام دردها و رنج ها و خوشی ها ، با تمام دویدن ها و ایستادن ها ، با تمام همه چیز که در زندگی وجود دارد ولکن تاریخ سیر تکامل خود را طی خواهد کرد و "من" نوعی محصور در زمان خواه ناخواه زمان را خواهیم گذراند و.... ای لعنت به این زمان که می خواهم بایستد. می خواهم آن لحظه همیشه بماند و بماند و بماند...کاش من مجسمه می شدم ! کاش خشک می شدم! ...رهگذران می آمدند و به نظاره ی من می پرداختند... پ.ن : مرا جدی نگیرید...حتی تو.... پ.ن : ادامه ی مطلب را که در مورد عید قربان است بخوانید...
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:9  توسط امید
|
ایمان... اعتقاد.... چهارچوب فکری... خدا....پیامبر.... آزادی....عشق.... مبارزه....
کودک.....بزرگ....امید....صداقت.... منش....قاعده....زندگی....شریک....فدا...مادر....
مرگ...یکشنبه....زمستان...دوستی.... عدالت....دمکراسی....خانواده...آدم...انسان..
تاوان...اشک....بغض....بی اشتهایی...نجات....درد!!...مسیر....احساس....منطق...
مهربانی....شادی....فکر.... رز خشک....عقد.... رویا....بزرگتر....مناسب...
......
...
..
تعجب می کنید؟ عقل را از دست داده ام ؟ چه شده است ؟
قصه ی شاهزاده ی سوار بر اسب سپید چه شد؟ با این همه دبدبه و کبکبه....؟؟!!!
روزگاری است که میاید و می گذرد اما..... اما هرچیزی تاوان دارد...اره...تاوان دارد...
راز این هستی چیست که نباید اینطور شود؟...
و من اشک می ریزم....
و من اشک می ریزم....
و من اشک می ریزم...
ترانه ی زندگی گاه به موسیقی آرام کلاسیک تبدیل می شود و گاه طوری می شود که نمی شود با آن رقصید...!
گناه من چه بود ..؟!
نیمکت خالی و هوای بارانی...باران نمور می بارد.... وسرمایی حزن انگیز اما دلنشین حکمفرماست. صدای قارقار کلاغ ها و .... وای.....وای.....
تلاش می کنم که بقبولانم به خودم...!
من حالم تعریفی ندارد... همانگونه که عدد 13 تعریفی ندارد...
هه.... حق با من است....!!!!؟
نمی دانم چطور است که من مایه ی تنزل و عذاب شده ام؟...آیا اینطور است؟!
خدایا.....و ای شما به من جواب دهید... آیا گذشته ها زندگی ما را رقم میزند؟ ما در حال زندگی می کنیم و هدف معلوم است ، راه یکی است و مقصد کمال. اما چگونه است که با سیر در گذشته ها و بررسی ادیان گذشته و طرز آداب و رسوم آن زمان باید برای زندگی خود تصمیم بگیریم؟؟؟!!! آیا درست است بگوییم لعنت به گذشته ها؟
آیا اگر با گذشته ها زندگی کنیم پیشرفت خواهیم کردو به کمال خواهیم رسید و درجا نخواهیم زد؟!.............. به من جواب بدهید.......
پس آن صمیمیت ، آن همدلی ، آن همزبانی ، آن همدردی ، آن ع.....ق ، و.......... همه ی اینها فدای یک سری اعتقادات که من مطمئنم ماهیتش یکی است؟ که من میدانم یک حرف است؟ که من میدانم یگانه است؟ .......چه جالب....!!
+من دری وری گفتم.. نه؟ ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:45  توسط امید
|
هر انسان صاحب مسلک و مرام و عقیده و ایدئولوژی است. چنین انسانی با انسانی که مسلکی و چارچوب فکری و عقیده ای ندارد تمییز داده می شود. حرکت و موضع گرفتن او نسبت به مسائل نیز بر اساس عقیده و ایدئولوژی او سبب می شود. البته بر اساس عقیده ، زیستن و مردن و حرکت گرفتن واقعا چیز دشواری است. رنج امانت ، همان امانتی که آسمانها و زمین و کوهها از بردوش کشیدنش ابا می کردند ، حقیقتا رنجی است که تحمل آن دلهای گشاده ای طلب می کند. و درست در همین جاست که مسئولیت انسانی خودش را خاطرنشان می کند.
جاذبه ی ثروت ، جاه ، مقام و نام را باید کنار گذاشت و سختی و بدنامی و مرگ را استقبال کرد و راستی هم کار مشکلی است. ولی...ولی درست در همین نقطه، البته اگر معنا و مفهوم کارمان را بفهمیم و به آن معتقد باشیم سختی و رنج بزرگ در جوهر و در بطن خودش به شکوه بسیار آرام بخشی تبدیل خواهد شد. شکوه واقعا انسان بودن...یعنی خداگونگی بشری و التیامی است بر همه ی جراحت ها و دردها و آتش های درونی...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:18  توسط امید
|
این یه آپدیت ماندنی برای خودم هستش...یه آپی که هیچکس جز خودم حسش نمی کنه... آخه شما چگونه خواهید توانست گرمای دستان من و یا سرمای انگشتان پاهایم و یا ترانه ای که میخواند و آن شوق درونیه من که دارم را حس کنید؟...شما فقط می توانید صفحه ی بی روح و سفید مانیتور را ببینید که چند کلمه ای به رنگ مشکی بر روی آن بازیگوشی می کنند....
دست من و تو میتونه باهم قصری بسازه با رنگ شبنم...
.
.
.
همانند چند ماه پیش...
.
.
.
راستی سرما میخوری چقدر دوست داشتنی تر میشی...!! آروم...
.
.
.
ببین همه ی حرفارو که نمیشه اینجا زد ..میشه؟!
.
.
.
یه حسه برای خودم...
.
.
.
هم اکنون یه آرزو دارم...ای خدا کاش مرا مانند دیگران خلق کرده بودی...!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:33  توسط امید
|
این جمله در مورد ابراز عشق و محبت است ولی من و هرکس دیگری میتواند تعابیر مختلف داشته باشد و بنابه شرایط خویش آن را تفسیر کند. من بنوبه ی خود برداشتم را از آن نوشتم.
اگر قرار بود چند لحظه بعد بمیرید و تنها به اندازه ی یک مکالمه ی تلفنی کوتاه از عمرتان باقی بود ، به چه کسی تلفن می کردید و چه می گفتید؟ چرا همین الان این کار را نمی کنید؟
Gene Bedley
جالب نیست...؟ جمله خیلی قشنگه و درباره اش میشه یه کتاب نوشت. من در چند خلاصه نظرمو میگم:
ای که نام تو را آدم نهادند ، بشتاب که از چرخ گردون فلک پیشی بگیری. زیرا که تو نادانی به اینکه مرگ تو کی فرا می رسد. اگر اندکی تعقل کنی خواهی دید کارهای کثیری انجام نداده ای ، ناگفته هایی داری که باید بگویی و چه و چه ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:2  توسط امید
|
در این قسمت میخواهم یک متنی که در مورد تعریف لائیسیته است بگذارم البته بصورت کاملا خلاصه گذاشتم. از کسانی که متن کامل را میخواهند ایمیل خود را بگذارند تا برایشان بفرستم.
لائيسيته واژهای است كه در دههی هفتاد سدهی نوزدهم در فرانسه اختراع میشود و از آن پس وارد دانشنامهها و گفتمان سياسی میگردد. اين كلمه برای نخستين بار در 11 نوامبر 1871 (يعنی تقريباً شش ماه پس از شكست كمون پاريس) در يك روزنامه فرانسوی به نام ميهن Partrie به كار برده شد.
لائيسيته دريافت سياسیای است كه بر حسب آن، از يكسو، دولت و بخش عمومی از هيچ دينی پيروی نمیكنند و از سوی ديگر، دين، با برخورداری از همهی آزادیها در جامعهی مدنی، هيچ قدرت سياسیای اعمال نمیكند.
لائيسيته، در عين حال، جزئی از «جدايی دولت و جامعهی مدنی»(يا جدايی حوزهی عمومی از حوزهی خصوصی) است كه يكی از بنيادهای عصر مدرن را تشكيل میدهد. جدايی دولت و جامعهی مدنی پيش شرط لائيسيته است. در قرون وسطی و در نظامهای استبدادی، چون جامعهی مدنی جدا و مستقل از دولت وجود ندارد و يا بسيار ضعيف است، لائيسيته به معنای واقعی كلمه نمیتواند تحقق يابد.
لائيسيته دين ستيز نيست بلكه ضامن فعاليت اديان در همهی عرصههای اجتماعی و سياسی است. دين باوران، هم چون بی دينان، میتوانند انجمن، سازمان و حزب سياسی تشكيل دهند، انتخاب كنند و انتخاب شوند. استقلال دولت نسبت به اديان و آزادی اديان در جامعهی مدنی دو شرط لازم و ملزوم لائيسيته به شمار میآيند. جدايی دولت و دين، به قول ماركس، پايان دين نيست بلكه گسترش دين در سطح جامعه با خروجش از حاكميت سياسی است.
لائيسيته ضد مذهب نيست زيرا كاری به دين ندارد بلكه تنها میخواهد امر دولت را از امر دين جدا سازد. البته اين جدايی میتواند با تنش و نزاع همراه باشد همان طور كه در فرانسه نيز توأم گرديد. اما لائيسيته در اصل و در خود (فی نفسه)، ضامن آزادی كامل برای فعاليت اديان در جامعه است. غير دينی كردن دولت و تضمين آزادی اديان دو روی لائيسيته به شمار میروند.
لائيسيته، در عين حال، يك پيكار است. اما اين پيكار عليه دين نيست بلكه برای حفظ خصلت غير دينی دولت و ممانعت از بازگشت دين به قدرت سياسی است.
هدف لائیسیته از جدایی دین از سیاست این نیست که می خواهد دين را به امر فردی درآورد.
…
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:32  توسط امید
|
بيزاري از شب فريب است اگر در ستايش روز ترانه اي نخوانی
نفرت از گذشته دروغ است اگر آيند ه را با تمام لونديهايش نپذیری
و سخن گفتن از آزادي ياوه است اگر با تمام اسارت ها نجنگی
اسارت دل ها و اسارت انديشه ها
...
به تو مشكوكم دوست من
زيرا با تمام غوغاهايت
زيرا با تما م فرياد هاي رعد آسایت
چيزي را در جيب هايت پنهان كرده اي
چيزي از گذشته را...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:7  توسط امید
|
این روزها ساختن قطعه های مشبک ذهن دشوار شده است.هجوم افکار مختلف، تنظیم و مشخص کردن اهداف و آینده ، بقدری برایش دشوار مینماید که گویی وجودش در این کره ی خاکی نیست. در آان واحد که به شیئی می نگرد تجسمی غیر منطقی از آن می کند بنحوی که انگار نمیبیندش.!
علاج کار میگردد..پی چاره می جوید..با خود فکر میکند آیا ما به درک واقعی وجود رسیده ایم؟ فکر می کند.. فکر.. پاسخ میدهد.. نه که نرسیده ایم. هنوز نرسیده ایم. هنوز درمانده ایم... بیشتر تلاش کنیم..پی به وجود، کاری بس دشوار است و وای به حال لاوجود...
شاعر و نویسنده ای گرانقدر در تعریف خود از زندگی چنین نوشته:
پس از روزگاری دراز و این همه راه ها و رنج ها و تجربه ها و تلخی ها مقدسات من اینهاست: احترام به حیات ، آزادی ، و دموکراسی و صلح ، و مبارزه برای به واقعیت رساندن اینها ، بعد از این همه راه ها و رنج ها و تجربه ها و تلخی ها ، گناهی را جز بی احترامی به این همه و ویرانی حیات و صلح و آزادی و دموکراسی به رسمیت نمی شناسم ، آنچه صواب است و ثواب! حتی مفهوم والای خدا ، و میهن پرستی و مردم دوستی چند و چونی اخلاق شخصی و تنظیم رابطه با این و آن ، پیرامون اینها و معنا و مفهومی به درد بخور و کارساز پیدا می کند، و .....
چه بسیارند موجوداتی که در حسرت و عطش انسان شدن بسر میبرند. خدا به بنده ی خود قدرت تفکر و شناخت داده است و لذا جز این نیست که او به ذات ازلی خود پی میبرد و لب به سخن می گشویدو تفکر را عامل هستی خود معرفی می کند و چه کلام مقدسی...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:11  توسط امید
|
